سفر ترکیه
سلام عسل قشنگم بعد از یک مدت طولانی مامان تنبلت وقت کرد بیاد و برات یک ذره بنویسه دیروز ما از استانبول برگشتیم و جای همه خالی یک هفته اونجا بودیم و مامان بزرگ و بابا بزرگتم از آلمان اومده بودن و با هم بودیم بالاخره طلسم شکست و بعد از هفت سال تونستم مامان و بابام و از نزدیک ببینم و اونها هم لنا کوچولو رو ولی خیلی کم بود و هیچ چیز نفهمیدیم از دیروز که اومدیم دختر قشنگم همش بی تابی می کنه و بی قراره فکر کنم دلش برای مامان بزرگ و بابابزرگش تنگ شده چون تو یک هفته همش توی بغل اونها بود و باهاشون بازی می کرد تازه امروز یک کمی آروم گرفته ،از اونجا بگم که شهر خیلی بزرگی بود ولی خیلی خونه های خرابه و بی امکاناتی داشت تازه اونجا بود که گفتم صد ر...
نویسنده :
سارا
12:06


