پرستو کوچولو

سفر ترکیه

سلام عسل قشنگم بعد از یک مدت طولانی مامان تنبلت وقت کرد بیاد و برات یک ذره بنویسه دیروز ما از استانبول برگشتیم و جای همه خالی یک هفته اونجا بودیم و مامان بزرگ و بابا بزرگتم از آلمان اومده بودن و با هم بودیم بالاخره طلسم شکست و بعد از هفت سال تونستم مامان و بابام و از نزدیک ببینم و اونها هم لنا کوچولو رو ولی خیلی کم بود و هیچ چیز نفهمیدیم از دیروز که اومدیم دختر قشنگم همش بی تابی می کنه و بی قراره فکر کنم دلش برای مامان بزرگ و بابابزرگش تنگ شده چون تو یک هفته همش توی بغل اونها بود و باهاشون بازی می کرد تازه امروز یک کمی آروم گرفته ،از اونجا بگم که شهر خیلی بزرگی بود ولی خیلی خونه های خرابه و بی امکاناتی داشت تازه اونجا بود که گفتم صد ر...
21 آذر 1392

روزانه های لنا

این چند روز رو لنا علاقه شدیدی به یکی از عروسکهاش که اسمشو سانیتا گذاشته پیدا کرده شب به شب سانیتا رو بغل می گیره یک روسری هم از کمد بر می داره روی سرش می بنده البته کج و کله و سانیتا رو می خوابونه غذا می ده و جالب اینجاست که از زبون سانیتا هم حرف می زنه مثلا دیروز یکی از بالشهای مبل بر داشته و سانیتا به بغل و اومده به من می گه مامان تو دختر خوبی شدی سانیتا برات جایزه خریده منم که خندم گرفته بود سعی کردم قیافه حق به جانبی بگیرمو جایزمو تحویل بگیرم یا دو سه روز پیش با لنا از بیرون می اومدیم خونه که توی را پله دختر همسایه مون رو دیدیم اون بیچاره به لنا گفت لنا بیا بریم خونه ما لنا یک قیافه جدی گرفتو یواشکی اومد پیش من و در گوشی گفت م...
3 آذر 1392
1